غزل 4
بر روی دست کوله ای از ناسپاسی ماند
حتی کمی هم از گله های اساسی ماند
در ارتباط سرد تو با اشک چشم من
نقش نگاه یخ زده ی التماسی ماند
تا اطلاع ثانوی از عشق خالی ام
از ارتباط تازه در این دل هراسی ماند
با رفتنت دلم نگران تنت نشد
انسان ترین نمود تو در جالباسی ماند.
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 15:25 توسط فرزاد خلیفه
|
من این روزها این شکلی ام